تبليغاتX
حیلت رها کن عاشقا ...
نوشته های یکی از جمع دیوانگان

 

چند صحنه را با هم مرور کنیم:

صحنه اول : منطقه کردستان، سال های جنگ، نسشته ام بیرون مقر و منتظر فرمانده جدیدم هستم. نمی دانم در جواب سئوال چه شد از اینجا سر درآوردی؟ چه جوابی بدهم؟

از دور می آید. حضورش بقدری جالب است که فراموش می کنم ترسم را و به او خیره می شوم. حداقل 130 کیلو وزن و بیش از 2 متر قد دارد. با لهجه شیرین . غلیظ آذری سلامم را پاسخ می گوید و رفاقتی عمیق شکل می گیرد.

 

صحنه دوم : نامش نریمان است، متولد ... و در آنجا خانواده داشته که در بمباران عراق کشته شده اند. او قبل از آن واقعه به قول خودش « برای دیفاع از آناوطن» در جبهه بوده و بعد از آن هم. الان جزو اسطوره ها و افسانه های جنگ است و خیلی ها او را اصولاً واقعی نمی دانند. اما او مردی است مردانه و واقعی. اگر 30 قرن قبل متولد می شد می توانست رستم را در شاهنامه به کنار زند و واقعاً اسطوره شود.

متوجه می شود چیزهایی را یادداشت می کنم. بر می گردد و می پرسد چه می نویسی گارداش؟

 

صحنه سوم : خیابان ولیعصر، پارک ساعی، از لبنان برگشته و زنگ زده، مصرانه دعوتش می کنم به منزلم بیاید اما قبول نمی کند و اینجا را برای قرار انتخاب می کند. می گویم: حاجی خبر از دوستان نمی گیری؟ می گوید خبر داشته در تیمارستان بوده ام. اقلاً مراعات حالم را نمی کند بجای تیمارستان بگوید آسایشگاه. و دستی بر شانه ام فرود می آورد. دستش سبکم می کند می خواهم تمام بغضم را بگریم. می گوید برای فراموش کردن آنچه برت گذشته بیا با هم برویم. می گویم حاجی همین الان کابوس دارم.

 

صحنه چهارم: کنارش نشسته ام. آن قد رعنا چه شد؟ آن دستان قدرتمند که چندین بار جانم را نجات داده کجا رفت. دستانی که براحتی سر آدمیزاد را به تکانی از جا در می آورد. چه کوچک و چه نجیب و لاغر.

می خندد و همان لهجه شیرین: گارداشیم چوخ سویروم سن ، آقلاما...و چشمانش به سقف دوخته می شود و می رود. به همین سادگی.

دیروز سالگرد عروجش بود. گاهی با خود می اندیشم کاش با او رفته بودم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 12:1  توسط دیوانه  |