نمی دونم، بگم یا نگم؟
اما از یک چیز مطمئنم
میخوام برم.
یک دعوت دو قبضه مطمئن برای اقامتی لذت بخش در سرزمینی که خیلی جالبه بهم رسیده. میرم و از فرصت پیش آمده برای دیدار استفاده می کنم. اینطوری خوش می گذره و از وبلاگ نویسی هم راحت می شم و خواننده ها هم از من.
بهم توصیه شد چیزهایی را ننویسم. خیلی خودم سانسور می کردم . از این به بعد چون از صداقت و رفاقت توصیه کننده مطمئنم خیلی بیشتر سانسور می کنم. سر در نیاوردین بهم بگین تا آدرس بدم برید خدمت اون دوست عزیز تا براتون بگه چرا و چطور!
بذارین یک خاطره بی دردسر و امن و راحت بنویسم.
چند مدت پیش با سر تراشیده و پانچویی که شب پیش توش خوابیده بودم از کوه پایین آمدم و راه افتادم برم سمت خونه.
از جلوی یک دبستان دخترانه گذرم افتاد.
یک خانم خیلی متشخص و با وقار با قدی حدود زانوی من آمد جلو و بهم گفت من را از خیابان رد کن.
من هم اطاعت کردم و افتخار شدم.
پدر بچه با یک وحشت غریبی البته به همراهی دسته فقل فرمان و مقدار زیادی ترس خودش را از لای ماشین ها به من رساند و فریاد زد با بچم چه کار داری؟
تا آمدم جواب بدم، خانم فرمودند به پدرشان : این آقا خیلی از شما مطمئن تر و با ادب تره. شما هربار من را از خیابان رد می کنی انگار کیسه زباله هستم من را پشت سرت میکشی اما این آقا مرا جلوی خودش و با ادب حرکت دادن.
دیگه منتظر چی هستین؟ بعدش؟ بعدش رفتم خونه.