تبليغاتX
دیوانه - پاییز و برگ ریز و من رفتم دیوونه بازی
من غلام قمرم غیر قمر هیچ مگو

نمی دونم، بگم یا نگم؟

اما از یک چیز مطمئنم

میخوام برم.

یک دعوت دو قبضه مطمئن برای اقامتی لذت بخش در سرزمینی که خیلی جالبه بهم رسیده. میرم و از فرصت پیش آمده برای دیدار استفاده می کنم. اینطوری خوش می گذره و از وبلاگ نویسی هم راحت می شم و خواننده ها هم از من.

بهم توصیه شد چیزهایی را ننویسم. خیلی خودم سانسور می کردم . از این به بعد چون از صداقت و رفاقت توصیه کننده مطمئنم خیلی بیشتر سانسور می کنم. سر در نیاوردین بهم بگین تا آدرس بدم برید خدمت اون دوست عزیز تا براتون بگه چرا و چطور!

بذارین یک خاطره بی دردسر و امن و راحت بنویسم.

چند مدت پیش با سر تراشیده و پانچویی که شب پیش توش خوابیده بودم از کوه پایین آمدم و راه افتادم برم سمت خونه.

از جلوی یک دبستان دخترانه گذرم افتاد.

یک خانم خیلی متشخص و با وقار با قدی حدود زانوی من آمد جلو و بهم گفت من را از خیابان رد کن.

من هم اطاعت کردم و افتخار شدم.

پدر بچه با یک وحشت غریبی البته به همراهی دسته فقل فرمان و مقدار زیادی ترس خودش را از لای ماشین ها به من رساند و فریاد زد با بچم چه کار داری؟

تا آمدم جواب بدم، خانم فرمودند به پدرشان : این آقا خیلی از شما مطمئن تر و با ادب تره. شما هربار من را از خیابان رد می کنی انگار کیسه زباله هستم من را پشت سرت میکشی اما این آقا مرا جلوی خودش و با ادب حرکت دادن.

دیگه منتظر چی هستین؟ بعدش؟ بعدش رفتم خونه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 15:17  توسط دیوانه  |